تبليغاتX
تکسوار عشق در این بیهوده بازار

تکسوار عشق در این بیهوده بازار

 

بچه من الان بیشتر تو وبلاگ تهرانپارس می نویسم .

آخه سرم خیلی شلوغ پولوغه .

 

بعدشم تو فکرم دوباره وبلاگ چشمان سیاه رو راه بندازم . این بار به

عشقه دله خودم نه برای کسی . هر چند قبلشم برا کسی نبود .

راش بندازم حتما خبرتون می کنم . راستی شما هم بیاین تهرانپارس

منتظرتونم  روش کلیک کنی میای پیشم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 14:46  توسط تکسوار عشق   | 

 

گفته که دیگه نمیاد پیشم .

اما من می دونم اون میاد .

به اون خدائی که می پرستم .

منظورم اون نبوده .

امیدوارم همین یک کلمه حرفمو باور کنه .

بهم یه فرصت بده .

به خدا سوگند که با تو نبودم .

به خدا قسم منظورم تو نبودی .

همش یه سوئه تفاهمه باور کن ؟!

من میام درباره تو این حرفارو بزنم !!!

منتظرتم مثل همیشه !!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 15:36  توسط تکسوار عشق   | 

 

من آن گلبرگ مغرورم که ميميرم ز بي آبي

ولي با خفت و خواري نمي گردم پي خاري

 

 

 

 

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را پندهاي عقل دور انديش را من پذيرفتم

 

 که عشق افسانه است اين دل درد

 

اشنا ديوانه است. ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد از عذاب ديدنم

 

 ازاد باش گر چه تو زودتر از من

 

 ميـــــــــــروي آرزو دارم ولي عاشق شوي ارزو دارم بفــــهـــــمي درد

 

 را تلخي برخورد هاي سرد را

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 19:58  توسط تکسوار عشق   | 

 

 

میون نگاه سردت منم و یه تن خسته


می خوام از دلم بخونم اما این دل که شکسته


می خوام از تو باز بخونم تو که بی وفا ترینی


می خوام از نگات بگم باز با همین زبون بسته


کاشکی تو عمق وجودت یه گلی بود یا که گلدون


تا با دستای کبودم آب بدم ریششو از جون


اما تو وجود سردت نه گلی هست نه درختی


به قول شاعر: شب هام می گذره اما به سختی...

 

 

 

 

این شعره قشنگو یه آدم فرستاده . که ازش تشکر می کنم .

 

همچنین از سما خانم هم که با نظراتش کمکم می کنه ممنونم .

 

بعد از اون هم از همه شما که با نظراته خودتون تنهام نمی ذارید .


 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 19:6  توسط تکسوار عشق   | 

 

      دزد 

 

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌

حس کني هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري

تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش

همه وجودت له شده


چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....

چه قدر سخته وقتي

پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه

اما مجبور باشي بخندي

تا نفهمه هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب
بگي :

                 گل من باغچه نو مبارک
 
             
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 13:49  توسط تکسوار عشق   | 

 

خسته ام ...بی حوصله ام ...عصبانی ام ..غمگينم ...دلتنگم ...


واقعا می شه اين زندگی اينقدر خوبی هاش زودگذر نباشه؟؟؟

 

 



يا رب مرا ياری بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم

از بوسه های آتشين وز خنده های دلنشين

صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم

در پيش چشمش سیری ويران ز دست ديگری

از رشک آزارش دهم وز یصه بيمارش کنم

هر شامگه در خانه ای چابک تر از پروانه ای

رقصم بر بيگانه ای وز خويش بيزارش کنم

گيسوی خود افشان کنم چشمان خود گريان کنم

با گونه گون سوگندها بار دگر يارش کنم

جون يار شد بار دگر کوشم به آزار دگر

تا اين دل ديوانه را راضی ز آزارش کنم

,,,,,,,,,,,,,


باران...

 

 

 

 

 

 

 

 

 


...
امشب باران می بارد و من ناخودآگاه شعری را زمزمه می کنم ...




دل من سخت گرفته است از این دوری شوم

طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا

وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی

که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا

سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت

که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا

تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد

بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا

تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل

بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا

درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن

سیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا

از ین دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت

زیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا

رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود

به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا

مه من رو بنما بی تو دلم یمگین اســـــــت

بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 1:32  توسط تکسوار عشق   | 

 

 

بدانید


مرگ را بگویید کسی اینجا به انتظار ایستاده

مرگ را بگویید

من هستم

کسی که میعاد گاه را ترک نکرده است

من از خورشید آموخته ام

سوختن و تکرار را

در آب دیدم خداوند هست

من خداوند را فهمیده ام

چشمانم از آسمان بارانی ترند

اما گلویم هنوز

سکوت می نوشد

من بغض خواهم کرد

اما

اشک نخواهم ریخت

دار تنهایی من رنگین است

آن قدر رنگ وا رنگ

که نخواهی دانست

من در کجای این همه زشتی نشسته ام

تاریک تر از شب و

شکسته تر از پیری

تنها تر از خداوند حتی

هستم

نیرنگ چشمانت مرا شکست

صدایی نخواهی شنید هیچ گاه

اما

بدان همین که من

شکسته ام

 

   www.t a r a n e h h a g r o u p s.blogfa.com

 


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 23:58  توسط تکسوار عشق   | 

 

به چشمي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت

به کسي سلام نده اگه خداحافظي در پيش است

دست کسي را نگير اگه رها خواهي کرد

به کسي نگو دوستت دارم

اگه ديگري در فکرت است ...

 

کاش رها ميدشم از کاش ها....کاش...

بايد رفت....

بايد حصارها را در هم کوبيد...

بايد ....بايد ها را انکار کرد...

بايد واژها را

مانند اشکهايم رها کنم

بايد زندگي کنم...

بايد..براي بايد ها باشم.... 

قلبم از بايد ها تير ميکشد....

واژها از بايد ها خسته اند.....

دلم ميخواهد بروم...

بروم جايي که دريايش..هميشه آرم است..

واژه اش...

واژه ي آسمان است...

مهتابش هميشه نوراني....

جايي که انتهاي قلبم آنجاست..

جايي که واژه نداند کجاست...

فقط ميخواهم بروم.....

 دلـم ميخواهم.....ب ـ ر ـ و ـ م !!

  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 18:23  توسط تکسوار عشق   | 

 
می خوام فلانی تو بگی تعبیر فال من چیه؟
 
 
 
دیشب که روی بوم دل، مرغ دل ُصدازدم

سر دو راهی دلم، اسم تو رو صدا زدم
 
رفتم کنار پنجره تا فال حافظ بگیرم

برای مرهم دلم اومد که: باید بمیرم

اومد: فراموشت نشه! دلت اسیر کس نشه !

یه وقت دلت رو نبره آخر سر جا بزاره
 
گفته بودم درِ دلُ به روی کس وا نکنم

برای هیچ دلی یه وقت، خودم رو رسوا نکنم
 
از اینکه عابری یه وقت قدم به قلبم بزاره

بعدِ یه مدتی بره فقط یه اسم جا بزاره
 
قفلی به روی دل زدم مثل تموم بی دلا

کتاب عشقُ خط زدم ورق ورق چه بی صدا
 
دیگه تو راه زندگی کسی دلم رو ندیده

هر کی گذشته ها اومد صدای عشقُ نشنیده
 
جواب سلام هیچ کسُ با مهربونی ندادم

سلام گرم کسی رو با گرمی دل ندادم
 
دیشب دوباره دیدمت، بودی مثه گذشته ها

بازم دیدم تک گل سرخ، واشده زیرِ نامه ها
 
تا اومدم بازم برات از غصة دلم بگم

از مهربونیات بگم از خوبیای تو بگم
 
دیدم کنار پنجره یه فال حافظ می گیرم

گفته بودم یه عادته که بی وجودش می میرم
 
اومد: فراموشت شده!؟ دلت اسیر چی شده؟

اصلا بگو که این روزها دل تو مالِ کی شده؟
 
قفل دل تو سنگی بود! اینُ خودت گفته بودی

یادت می یاد گذشته رو؟ عشقُ ز دل رونده بودی
 
روی تمام ذهن من حک شده جای یک سئوال

حک شده روی خاطرم تعبیر زیبای یه فال
 
منتظرم خودت بگی می خوای بری یا بمونی؟

برای قلب عاشقم بگو تا آخر می خونی؟
 
اول و آخرش بگو سلام هر شبت چیه؟

تو راه عشق و عاشقی طرف حساب تو کیه؟
 
هدف چیه ، طرف کیه جواب سلام تو چیه؟

نگی یه وقت تو قلب من پر از چیزهای خالیه
 
نگی یه وقت، خیالی نسیت یه روز دل تو بشکنه

بگی که ارزشی نداشت دلم واست زیادیه
 
تعبیر تو هر چی که بود می خوام صدایی بکنم

تو دستتُ بالا بگیر می خوام دعایی بکنم
 
هر جای دنیا که می ری می خوام که باورت بشه

می خوام بگم خدا جونم الهی که خوشبخت بشه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 18:13  توسط تکسوار عشق   | 

 

من آن رنجیده خاطر اسیر چشم یار بی وفایم


 من آن رفته از یاد در این دونیای بی عشق و وفایم


من آن گمگشته در ظلمت شبهای سیاه و تارم


 من آن خسته دل در فکر رهایی از زندانم


من آن اسیر
چشمان سیاه نا مهربانم


 من آن دیوانه در شهر و دیار عاقلانم


من آن سکوت مرگبار در کنار هزاران فریادم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:28  توسط تکسوار عشق   |